هر مقامي فوائدي دارد / مشورت هم قواعدي دارد
خاصه چون گاه گاه و دير به دير / مشورت خواهد از تو شخص مدير
يعني آن وقتها كه سفت و قشنگ / سر شخص رئيس، خورده به سنگ
در سئوالات چندمجهولی / مانده در گل، چهارچنگولي
(مشكلي گر از اين قبيل نداشت / مشورت خواستن دليل نداشت)
سرزنش كردنش كرامت نيست / وقت سركوفت يا ملامت نيست
گر كني در مصيبتش تشريك / مي شوي بيشتر به او نزديك
ابتدا صحبت از اداره بكن / محض يادآوري، اشاره بكن
كه شما ناخداي توفانيد / اوستاد مهار بحرانيد
فتنه ها ديده ايد از اين بدتر / چه كسي از شما سرآمدتر؟
بگذارش چنين به مكر و دغل / چند تا هندوانه زير بغل
هرچه خواهي به هم بدوز و ببر / باورش مي شود، تو غصه نخور
بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً / فرصتي مرحمت كنيد كه من
روي موضوع، خوب فكر كنم / آنچه ديدم صلاح، ذكر كنم»
اصل مطلب
در بيان آن كه «مشاورت» از مشاغل حساس و لازم و كليدی است
و اين كه شنونده بايد عاقل باشد
ابوالفضل زرويی نصرآباد
در ادارات ما كه گلبيزی است / مشورت نيز يك چنين چيزی است
چون مديران خبير و هشيارند / چه نيازی به مشورت دارند
ليك در چارتها، بدون نياز / جا برای مشاوران شده باز
گرچه اين امر، خواه ناخواهی / باعث خير می شود گاهی
گر رفيقی كند مراجعه دير / يا سفارش شود كسی به مدير
در همان دفتر مجاور او / لااقل می شود مشاور او
ابدا توی منصبی كه گماشت / اطلاعی اگر نداشت، نداشت
آدم مطلع، شود گستاخ / يا برای مدير، گردد شاخ
خامشی گر تواند او، بهتر / هر چه كمتر بداند او، بهتر
نظری هم اگر رساند به عرض / يا كه جدی گرفت اگر كه به فرض،
عرض او را توان گرفت نديد / خوش خوشك، می توان نوكش را چيد
تا به تدريج، كور و لال شود / حرف اگر داشت، بی خيال شود
گر مشاور شدی تو ای فرزند / تا توانی دهان خويش ببند
نكن اظهار فضل، پيش مدير / كه كند كم محلی و تحقير
گر نظر داشتی، نكن نقلش / چون خودش می رسد به آن عقلش!
به تو فرضا فلان مدير ستاد / چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شيوه اعاظم نيست / پس وجود تو، هيچ لازم نيست
نيستی در امور دنيايی / صاحب اختيار اجرايی
پس نيايی به كار در عرصات / جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند / از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خويش را به ثبوت / كه تو سنگين تری به وقت سكوت
پس می آيد وجود تو، به شمار / قسمتی از فضا و اكسسوار
وقت تصميم و در عمل، روراست / چه نيازی به عز و جز شماست؟
چون كه تصميم نيست دست تو نيز / به چه كار آيد آن وجود عزيز؟
بعد يك عمر آبروداری / می شوی چرخ پنجم گاری!
اين مديران كه صاحب كلهند / به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب / دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته / وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين / اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون / نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك / ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت / می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت / به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم / هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است / می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب / نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند / چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند / بايد اصلا فرار مغز كند!
همچنين معتقد، گروه زياد / به بقای انرژی اند و مواد
زين جهت، قائلند اهل علوم / كه انرژی نمي شود معدوم
بلكه چون سوخت يا كه رفت هدر / خود مبدل شود به نوع دگر
اصل ديگر در اين ديار و نظام / هست اصل بقای پست و مقام
في المثل گر يكی مدير شود / يا كه يك دوره ای وزير شود
نشود زان سپس سرآسيمه / چون كه باشد مقام او بيمه
چه بسا يك مدير اجرايی / شده اخراج و با توانائی،
گرچمن بوده است، گل شده است / صبح فردا، مديركل شده است!
خود به يك جو نرفته گر آبش / يا اگر خورده است زيرابش
طفلكی كرده است استعفا / شده وردست يك تن از وزرا
بعد از آن يا خودش وزير شده / يا فلان سازمان، مدير شده
شده برحسب ميل، يا مقدار / ضابط و شهردار و استاندار
سيصد و شصت جا مؤسس شد / يا اقلاً وكيل مجلس شد
مي شود، گر كند ز ياران قهر / عضو شوراي روستا يا شهر
گر نشد بعد از آن مدير و رئيس / مي كند روزنامه ای تأسيس
تا بگويد كه: راه، سد شده است / اي خدا، مملكت چه بد شده است!
می شود غالباً به اين ترفند / دست او باز هم به جايی بند
***
پسرم، خير اگر كه در سمت است / در مديريت و معاونت است
آمد از نو، عزاگرفتن ها / هي به دنبال خانه رفتن ها
از فلان دره تا بلندي ها / جست وجو در نيازمندي ها
شرح دادن، مدام و راه به راه / هي به اين شخص و هي به آن بنگاه
ماتم قبض و فيش، از يك سو / مشكل پول پيش، از يك سو
گفتن از خويش و خواه ناخواهی / طعن و تحقير مرد بنگاهي
گيرم اين روزها فرار كنم / ماه اسفند را چه كار كنم؟
روي انگشت پاي من، امروز / تاول از سال پيش، مانده هنوز
نه مرا مايه تا كنم تمديد / نه شرايط براي پيش خريد
نه مرا بخت و فال، تا پرشی / ببرم خانه، توي قرعه كشي
چاره اي نيست، غير لنگيدن / كارتن، روي كارتن چيدن
باز هم دوره فشار و تكان / باز هم مشكلات نقل مكان
باز هم خانه هاي كم متراژ / جنب شوفاژخانه يا گاراژ
خانه هاي قناس ناهنجار / خانه هاي كلنگي و نم دار
خانه هايي كه دل، ملول كنند / - تازه آن هم اگر قبول كنند -
بعد عمري اميد و دلتنگی / اين هم از مزد كار فرهنگي!
شغل خود را بكوش تا آسان / نكني پيش اين و آن عنوان
جز به معدودي از فك و فاميل / شغل خود را مگو، به چند دليل
اولا روزگار، ناجور است / عده اي چشم و چارشان كور است
محو و پوشيده باش از نظرات / نظرت مي زنند، اين حضرات
ثانيا عده اي گرفتارند / قرض دارند يا بدهكارند
علم، پيدا ز منصبت چو كنند / طلب پول دستي از تو كنند
ثالثا هست هر كسي، ناچار / يا خودش يا برادرش بيكار
متوقع شود به او، باری / بدهي شغل آب و نان داري
رابعاً، آن كسي كه دشمن توست / واي اگر باخبر شود، زين پست
گويد: اين رفت تا رئيس شود / قسمتش بود كاسه ليس شود
يا: فلاني، شرف به مزد شده / رفته آن جا، شريك دزد شده
تا كه در دزدي تو شك نشود / عضو حساس او خنك نشود
شرح اين نكته نيز، بي ضرر است / عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت ديگر / سادساً، سابعاً، الي آخر!
پسرم مردمي كه مرموزند / بيشتر نيكبخت و بهروزند
بود قبلاً اداره، جاي تلاش / مزد، يعني كفاف وجه معاش
يا معاون، قديمتر، آن بود / كه مددكار و يار انسان بود
شده معناي تازه اش، امروز / شاخ و سربار و قوز بالاقوز
آن معاون عزيز و دلخواه است / كه وجودش ثقيل و جانكاه است
سخت گير و نساز و سنگ انداز / ناشي و بي سواد و روده دراز
از همان ها كه هي نسنجيده / كارها را كنند پيچيده
دو- سه ميليون دهند تا مثلاً / صرفه جويي شود هزار تومن
نام حق مي برند تا باری / نرسد حق به هيچ حق داري
آن معاون كه اهل كار بود / لنگ و مفلوك و خوار و زار بود
يا اگر اهل بورژوازي نيست / وقت تقسيم سهم، بازي نيست
يا كه طفلك ز غصه مي ميرد / هيچ كس جدي اش نمي گيرد!
اصل مطلب
در بد عهدي سپهر غدار و ناسازگاري روزگار نابكار و انرژی هسته اي كه حق مسلم ماست و در باب هولوكاست و غير آن فرمايد:
ابوالفضل زرويی نصرآباد
عالم از اتفاق، حامله است / پسرم، زندگي معامله است
در فروش و خريد، شر ديدم / من كه از هر دو سو، ضرر ديدم
نيست ديگر خيال آدم، تخت / شده تشخيص حق و باطل، سخت
گوييا واجب است و اجباری / حقه بازي، كلاهبرداري
نيست پيدا كه چيست اوج و حضيض / كه جهان، در هم است و ضد و نقيض
يك طرف، كوفتن به سندان مشت / يك طرف دشمنان ريز و درشت
بازي حزب و دسته اي، يك سو / بحث نيروي هسته اي، يك سو
اين طرف، انحراف و لرزشها / آن طرف، انحطاط ارزشها
مي كند آن يك از زياده روی / هتك حرمت به ساحت نبوي(ص)
وان يكي، ظاهراً به نام رسول(ص) / مي كند كارهاي نامعقول
اين يكي گفته است بي كم و كاست / كه دروغ است قصه «هولوكاست»
ديگري مي گزد به دندان، دست: / توي «فهرست شيندلر» اين هست
كه فلان جا به دست مأموره / پدر بنده سوخت در كوره
هم گواهي دهد برادر من / كه پدرسوخته است، همسر من!
مرحوم ايرج فرمايد _ رحمه الله...-
«آب حيات است، پدرسوخته / حبّ نبات است، پدرسوخته
با همه ناراستي و بد دلی / خوش حركات است، پدرسوخته...»
***
پسرم، بهتر است اگر مرديم / به سر بحث خويش برگرديم
۲۵ بهمن ۱۳۸۴
دست از اين قورباغگي بردار / بازي و ورجه ورجه هم شد كار؟
به كه تجديد ارتباط كنيم / بنشين با هم اختلاط كنيم
ننشين پاي كارتون، پسرم / من كه از كارتون قشنگترم!
من نه حرف جفنگ خواهم زد / حرفهاي قشنگ خواهم زد
وقت را جاي اين كه حيف كني / صحبتي مي كنم كه كيف كني
هر كسي كار داشت، رد كردم / اين همه كاهگل لگد كردم
مي كند خنده، هر كه رد مي شه / گر تو هم نشنوي كه... بد مي شه
من كه بي مال و ثروتم، روراست / ارثت از من، همين نصيحت هاست
ارث بابا كه اين نواله بود / عينهو آش كشك خاله بود
فارغ از ملك و مال و دولت و جاه / بنده قابوسم و تو گيلانشاه
بنده با هر طبيب گفتم درد / جاي درمان، مرا نصيحت كرد
ور كشيدم ز بي كسي فرياد / جز نصيحت، كسي به بنده نداد
از ابوحفص سغدي و نيما / تا فلان مجري صدا _ سيما
عاقبت در رگم به ناچاري / شد نصيحت به جاي خون، جاري
مثل ويروس، حاليا پندم / منتقل مي شود به فرزندم
گر مدير تو اهل حال بود / هرچه كردي تو، بي خيال بود
نم نمك با كمي خريد و فروخت / مي شود زين نمد كلاهي دوخت
گر زني حق اين و آن را دست / خوردني نيست حق بالادست
اكتفا كن، ولو به نان و پنير / اصلاً نزن به حق مدير
بر حريفان بخند چون پسته / خود را ببند آهسته
همچنين با ورود در بازار / توان شد شريك پيمانكار
به تو خواهد رسيد فايده ها / بري دست در مزايده ها
ور نداري هنر، هم از آغاز / حقوق بخور-نمير، بساز
چون كه قانع به دستمزد شدن / ر از آفتابه دزد شدن
اكتفا كن به كفش و رخت خودت / نكوبي لگد به بخت خودت
شيوه را مثل كار با مته / ياد بايد گرفت البته
بايد اول بدون سوخت و سوز / باخبر باشي از وقايع روز
به رئيس ات نگر به اين نيت / كه به چي مي دهد اهميت
هرچه را دارد او علاقه به آن / بيشتر در همان زمينه بخوان
از فلان «ميس» يا فلان «مستر» / تا به تركيب تيم منچستر
اند اندك تو با همين تدبير / مي شوي مرجع جناب مدير
با دو صد كبر و با دو نخوت و فيس / مي شوي دمخور جناب رئيس
مي شوي صبح و عصر و وقت ناهار / هي مرتب به دفترش احضار
وقت صحبت، بكن به حد وفور / انگليسي براي او بلغور
- حرف لاتين اگر كه پيش نبرد / عربي هم به درد خواهد خورد -
كلمات «قلنبه» در گفتار / دو سه تا محض احتياط بيار
نكن اظهار فضل، جان پدر / كه شود حضرت رئيس، پكر
في المثل، هي بگو: «شما ماهيد / خودتان از قضيه آگاهيد»
يا بگو: «واقفيد اگرچه از آن، / محض يادآوري است، اين سخنان»
يا كه: «من از شما گرفتم ياد / درس پس دادن است اين، استاد!»
با همين حرف بي ستون و اساس / مي كند غبغب رئيس آماس
كه: «بسا تخم ها گذاشته ام / كه خودم هم خبر نداشته ام»
يا: «چه شاگرد خوب و دانايی / چه سري، چه دمي، عجب پايي»
محض ترميم اعتبار خودش / مي نشاند تو را كنار خودش
چه بسا با خودش، تو را سرتير / ببرد دفتر جناب وزير
كند از هوش و دانش ات تعريف / بعد از آن، سور و سات توست رديف
فارغ از صلح و جنگ و دعواشان / ننشين پاي درد دل هاشان
به سئوالات شان جواب نده / گر كه وارد شوند، در نزده
همه را يك به يك نشانه بگير / بي خودي از همه بهانه بگير
تا نبينند لطمه از خطرت / هي مي آيند دور بال و پرت
نامه بنويس و باش در نامه / هي طلبكار طرح و برنامه
نرود تا تويي مشار و معين / آب خوش از گلوي شان پايين
مي كند «هي بيار و هي بنويس» / دهن كارمند را سرويس
رحم، اصلا نكن به خرد و كلان / تا بترسند از تو، مثل «فلان»!
با درايت، بدون درگيری / از همه، زهرچشم مي گيري
از معاون به هر كه شكوه برند / نشود دست شان به جايي بند
چون مديرت، به وقت دادرسی / نفروشد تو را به حرف كسي
وانگهي، مي توان كه در آورد / پدر هر كه را شكايت كرد
يا تواني به وقت ديگرشان / بكني پوست، كم كم از سرشان!
آن كه شايسته معاونت است / غالباً با رئيس، هم جهت است
هر مديري كه غفلت از اين كرد / مار در آستين خود پرورد
گر صداها درآيد از اوباش / تو طرفدار تك صدايي باش
به زبان تلخ ها، جواز نده / به كسي حق اعتراض نده
از رئيس، انتقاد، نيست درست / چون كه بعد از رئيس نوبت توست
ابداً رو نده، كه اهل قلم / روي شان باز مي شود كم كم
نگذار اين كسان كه علافند / آسمان را به ريسمان بافند
منتقد را كه صيد توست، بگير / پيش كش كن به پيشگاه رئيس
سركشان مي شوند دست آموز / مي شوي يك معاون دلسوز
در باب معاونت و مزاياي مترتب بر آن فرمايد
جات اگر سفت باشد و محكم / از رياست، ندارد اصلاً كم
گر بجنبي، مدير تازه تو / نخورد آب، بي اجازه تو
بهر بعضي معاونان، دربست / رؤسا بوده اند، آلت دست
مي شوي بي خيال رشد و ركود / چون تو مسئول آن نخواهي بود
كس نبيند رئيس را، كه نخست / سروكار مراجعان با توست
هريكي، عرض مي كند هردم: / «بله قربان» ، «فدايتان گردم»
مي رسد ناز و نعمت از همه سو / - آن قدر حال مي دهد كه نگو-
وقت انجام كارهاي خطير / نيستي زير ذره بين، چو مدير
چون مي افتد به محض رفتن او / همه تقصيرها به گردن او
عاقبت، بر رئيس مي بندند / تهمت رشوه خواري و زد و بند
هرچه بد بوده، كار او بوده / تو بمان بي خيال و آسوده
نكن افراط و التقات، پسر / شرط عقل است، احتياط، پسر
نشود با رئيس، دعواتان / چون گره خورده منفعت هاتان
به تو داد آبرو، تو در پاداش / يك كمي فكر آبرويش باش
با دو خط حكم عزل بي مايه / مي شوي كارمند دون پايه
و واگذاري حق انتخاب به فرزند دلبند فرمايد
همچنين، مي شود كه از انسان / به خدا شكوه مي برد شيطان
از خدا، گر نباشد اصلاً ترس / آدمي، مي دهد به شيطان، درس
گر به قدرت رسد، چنان و چنين / كارها مي كند بيا و ببين
من نديدم به وقت ظلم و ستم / از خدا بي خبرتر از آدم
با طرب، خانه مي كند خناس / خاصه در سينه خدانشناس
خواب قدرت كه خواب خرگوشي است / اولين مشكلش، فراموشي است
آن سؤال و صراط و آن سر پل / رود از ياد آدمي، بالكل
وضع ديروز و بخت خاموشش / همچنين مي شود فراموشش
نكند اعتنا به كس، جايی / غافل از اين كه هست فردايي
به كسان، لطف او شود شامل / شود از ياد بي كسان، غافل
نكند وقت طرح لايحه ای / يادي از رفته اي، به فاتحه اي
دل آدم كه سرد و سخت شود / ديگر آدم، سياه بخت شود
در نهايت، سلوك و سيري نيست / پشت آدم، دعاي خيري نيست
آن رياست كه خير از آن پر زد / به خدا يك قران نمي ارزد
پيش ما، نام نيك و نان و تره / خوشتر از لعنت و كباب بره
پس حساب و كتاب، با خود تو / پسرم، انتخاب، با خود تو
اين تنعم براي من كافي است / كه برون و درون بنده يكي است
پسرم، اي بسا به كسب سمت / از توگردد دريغ، اين نعمت
ور نخواهي، به نحو جوراجور / تو به اين كار، مي شوي مجبور
بعضاً از اين و آن شنيده شده / يا بسا بوده است و ديده شده
كه مديري به عشوه يا ترفند / شده سرمايه دار و دولتمند
با كمي چشم پوشي از قانون / برده نزديك چند صد ميليون
با پس انداز كارمند فقير / كرده ويلاي خويش را تعمير
بعد از آن، دم به انتقاد زده / بر سر كارمند، داد زده
كه چرا با مداد بيت المال / روي كاغذ كشيده عكس بلال
آبرو برده از فقير كذا / كه چرا از اداره برده غذا
يا چرا كرده اشتباه لپی / يا چرا بي جهت گرفته كپي
بعد ابلاغ صرفه جويي ها / كارمند است و بازجويي ها
واي اگر دل شكسته اي، گاهی / كشد از دل شكستگي، آهي
پسرم، آبروي خلق، نريز / بكن از آه بي كسان، پرهيز
گر تو باشي شريف و وارسته / دهن عيبجو شود بسته
اين كه آلوده اي تو يا طاهر / داوري مي كنند از ظاهر
مي شوي متهم به دزدي و ننگ / گر بپوشي لباس شيك و قشنگ
كه خريدي تو از كجا؟ با چي؟ / كت و شلوار و كفش ورساچي
گفت و گو پشت آن مدير، پره / كه لباسش كريستين ديوره
نزني عطر و ادكلن هم جز / عطر گل يا نهايتا تي رز
شرط زهد است، همچون سجاده / كت و شلوار از مد افتاده
جاي اين كارهاي موجب شك / باغ و ويلا بساز در شمشك
پول را بايد آدمي ببرد / دفتر و خانه در دبي بخرد
كيف دارد كه پول در سوئيس / باشد و خانه تو در پاريس
اي بسا پاره پوش بد منظر / كه طلب دارد از امير قطر
وي بسا شيك پوش خوش دك و پز / كه مرتب مي آورد هي بز
مي شود باعث بلا، اين هم / مدل و نام و شكل ماشين هم
گرچه ماشين خدمتي، لگن است / مانع نيش و طعن مرد و زن است
بر تويوتاي خود سوار نشو / اي پسر، با لگن بيا و برو
تازه اين طور، بيمه خواهي بود / بي خيال جريمه خواهي بود
مي شوند از تو مرد و زن ممنون / چشم شان هم نمي زند بيرون!
هر مديري كه در جهان باشد / بايد آگاه و كاردان باشد
ندهد هوشمند با تدبير / «به فرومايه، كارهاي خطير»
شرط احراز پست و جاه و جلال / نيست تنها سواد و علم و كمال
آنچه البته از مهمات است / بخت و اقبال و ارتباطات است
اي بسا دكتراي در فيزيك / شده صندوقدار در بوتيك
وي بسا كم سواد ناآگاه / شد رئيس فلان پژوهشگاه
ثانيا هيچ كس به آن مفهوم / نشود جامع تمام علوم
ليك در اين ولايت اي فرزند / همه در هر زمينه استادند
چه بسا يك عزيز شيميدان / بوده معمار در فلان استان
شده بعداً رئيس دهداري / بعد از آن هم مدير بهداري
بعد از آن، با فشار تشكيلات / عضو هيات مديره شيلات
پس از آن، طبق حكم در نامه / رفته در سازمان برنامه
بعداً از سازمان كه بيرون رفت / سردرآورده از وزارت نفت...
جان بابا، توهم در اين عالم / تا تواني، نگو نمي دانم
گيرم اصلا بدون تدبيري / كه مهم نيست، ياد مي گيری
گرچه اين شيوه پسنديده / يك كمي مشكل است و پيچيده
شيوه اي آزموده است و شگرف / كه عملكرد آن، ندارد حرف
گر شوي آشنا به راز فنون / مي شود حرمت تو روزافزون
پسرم، ابتدا به صد دستان / دل ببر كم كم از فرادستان
رؤسا را به عشوه شاد بكن / در عمل، جلب اعتماد بكن
چون كه دارند جملگي دل پر / از مديران دزد تنها خور
بايد البته نان بري نكنی / ملتفت باش تك خوري نكني
تا كه ثابت شود به وقت حساب / كه سرت هست تو حساب و كتاب
بعداز آن بر تو اعتماد كنند / از تو با احترام ياد كنند
گر صبوري كني، تو با اين شرح / مي شوي خرده خرده مجري طرح
بخت هم با تو يار خواهد شد / بعد، بار تو بار خواهد شد
مي كني سركشي به كار همه / مي شوي صاحب اختيار همه
صاحب اعتبار و حرمت و ارج / همچنين در اداره، مادرخرج
رؤسا بعد از آن اسير تواند / چون كه ديگر حقوقگير تواند
پيش تو مي كنند گردن كج / مي شود بي تو، آن اداره، فلج
تو ولي هي رجز بخوان و كری / هي بيا ناز و عشوه شتري
بعد هم ناگهان و بي معنا / بكن از كار خويش، استعفا!
پسرم، اصلا اشتباه نكن / وحشت از ترك جايگاه نكن
غمض عين از سوابقت نكنند / با تقاضا موافقت نكنند
روز ديگر به جاي سابق خويش / مي روي با حقوق بيش از پيش!
